گفتمش بیا،عاشقم هنوز



گفتمش بیا،عاشقم هنوز


خنده کرد و گفت:درغمت بسوز


هرچه میکشم ای یاران،ازجفای اوست


گریه های من ای یاران،از برای اوست


درفراق او عاشقان،خسته جان شدم


این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم


میشود بهار،عاشقان،جاودان از او


پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم


رفته ای برون،چون جوانیم


طی شد این چنین،زندگانیم


دردلم هنوز ای یاران،اشتیاق اوست


ناله های من ای یاران،از فراق اوست


درفراق او عاشقان،خسته جان شدم


این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم


میشود بهار،عاشقان،جاودان از او


پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم

 




/ 3 نظر / 13 بازدید
آزاده

دوست عزیزم شما رو به خوندن مطلبی باعنوان یک قدردانی کوچولو در وبلاگ دعوت میکنم البته اگر دوست داشتید [گل]

محمد حسین

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردن سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن پادشاه فصل ها پاییز (اخوان ثالث) خوشحال میشم بهم سر بزنی یا علی